مرتضى راوندى
139
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
توانا بود هركه دانا بود * به دانش دل پير برنا بود به رنج اندر آرى تنت را رواست * كه خود رنج بردن به دانش ، سزاست و جاى ديگر فرمايد : بياموز و بشنو ز هر دانشى * بيابى ز هر دانشى رامشى ز خورد و ز بخشش مياساى هيچ * همه دانش و داد دادن بسيج دگر با خردمند مردم نشين * كه نادان نباشد بر آئين و دين كه دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود و نيز فرمايد : هنرمند با مردم بىهنر * به فرجام هم خاك دارد به سر و ليكن از آموختن چاره نيست * كه گويد كه دانا و نادان يكيست ؟ و از اين قبيل چند صد بلكه چند هزار بيت است ، و از هرگونه حقايق و معارف و احساسات لطيف و نكات دقيق هرچه بخواهى در شاهنامه فراوان است از مذمت دروغ ، و محسنات راستى ، و لزوم حفظ قول و وفاى عهد و مشاورهء با دانايان و بردبارى و حزم و احتياط و متانت ، و قبح خشم و رشك و حسد و حرص و طمع و شتابزدگى و عجله و سبكسرى و فضيلت قناعت و خرسندى و بذل و بخشش و دستگيرى فقرا و ترغيب به كسب نام نيك و آبرومندى و عفو و اغماض و سپاسدارى و رعايت حق نعمت ، و احتراز از ننگ و عيب و جنگ و جدال و خونريزى غير لازم و افراط و تفريط ، و لزوم ميانهروى و اعتدال و رحمت آوردن بر اسير و بنده و عاجز ، و عيب غرور و خودخواهى ، و دستورهاى عملى بسيار ، كه اگر بخواهم براى يكيك از آنها شاهد بياورم از وعدهء اختصار در كلام كه دادهام تخلف خواهم نمود ، اگرچه مطلب بلند است و هرقدر سعى مىكنم كه سخن كوتاه شود ميسّر نمىگردد . خلاصه ، طبع حكيمانهء فردوسى چنان پرمايه و حساس بوده كه در هرمورد بىاختيار تراوش مىكند . چون مىخواهد از كسى مدح و وصف كند مىگويد : جهان را چو باران ببايستگى * روان را چو دانش بشايستگى وقتىكه مىخواهد كسى را دعا كند اگر مرد است مىگويد : كه بيدار دل پهلوان شاد باد * روانش پرستندهء داد باد اگر زن است مىفرمايد : سيه نرگسانت پر از شرم باد * رُخانت هميشه پر آزرم باد هروقت بليّه و مصيبتى عارض مىشود و مخصوصا هرجا كه مرگ كسى فرا مىرسد تخلف نمىكند از اينكه بىوفايى روزگار و فانىبودن انسان را متذكر شود و عبرت